تبلیغات
پیغام مدیر : به شما كاربر گرامی سلام عرض می كنم . امیدوارم در این وبلاگ دقایقی خوبی را سپری كنید . برای آگاهی از امكانات این وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه این وبلاگ را مشاهده نمایید .
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :
كل نظرات :
ایجاد صفحه : - ثانیه
ای دوست برای دشمنان دایه مشو
در خانه بیگانه تو سرمایه مشو
یک کاسه آب هست درسفره ما
همخانه من بمان وهمسایه مشو
چون اهل ادب باشم اصلاح طلب باشم
ور نه پی یک من جو در پیت حلب باشم
یاران همه بگرفتند صدها زن وصد خانه
پنجاه رسید ومن ای وای عزب باشم
این جامعه جلاد است رحمی نکند هش دار
من در پی اصلاح اوضاع شغب باشم
آب از سر من بگذشت آواره جوبارم
عریان وبرهنه پا در فکر لقب باشم
دین من و الزامش بر باد فنا دادی
ای ناظر بد طینت خواهی که عرب باشم؟
می گویم وبعد از من گویند به دورانها
چون اهل ادب باشم اصلاح طلب باشم
بارم به خانه چون نبری جفتکی بزن
ماچم به کوچه گر ندهی چشمکی بزن
تلخ است چای ادثه وقتی که نیستی
جای نبات وقند وشکر پولکی بزن
عرعرمکن به باغ وبهار قاطر چموش
همساز خر از ته خط سوتکی بزن
گندم اگر نرست به مرداب زندگی
در دشت دیم خاطره انگولکی بزن
کرم کدو به جان تو جا خوش نموده است
آری به کون وخویش وکدو سیخکی بزن
گفتی دلت گرفت عزیزم به دشت باز
آروغکی چس خفکی گوزکی بزن
دل من با دل تو آشنا بی
دلت آکنده از جور وجفا بی
دل من کربلا در کربلا خون
دل تو کوفه کوفه بی وفا بی
این شعر مربوط به سال ۷۶ یا ۷۷ می باشد که دوباره در این صفحه نوشته می شود.
تو در آب بودی
سطح آینه در تو می جوشید.
دهان من برای بوسه های تو پرپر می زد.
دیشب نخوابیده
خواب دیدم
خمیازه می کشی.
انگار
ماری که از خواب زمستانی بیدار شده
افسونگر
امروز نوش پرنیشت را درکام که می ریزی
مرد
مردی مرد
که نه از قبیله چاپلوسان بود ونه مجیز گویان دیگر
مردی مرد با تمام خوبیهایش
من در انتظار تولد دوباره اش سکوت می کنم
آواز خاک
شعری از منوچهر آتشی:
دشت با حوصله وسعت خود
زخم سم ها را تن می دهد و می ماند
چشمه و چاهی نیست
آن سرابست كه تصویر درختان بلند
آب و آبادی و باغ
در بلور خود می رویاند
گردبادست آن
كه به تازنده سواری می ماند
دشت می داند و می خواند
باغ پندار كه تاراج خزان خواهد شد ؟
تشنگی باغ گل نار كه را
تركه خواهد زد در غربت افسانه ؟
سوزن سم ها را سوزان تر در تنم افشانید
دشت
سایه می رویاند
اهتزاز شنل پاره آشوبگران
بیرق یال بلند اسبان
هیبت شورش و هیهای سواران را
نیشخندی مهلك
چین میندازد بر چهره خشك و پوكش
تا كجا می سپرند ؟
گونی خالی خود را به كدامین اصطبل
می برند
تا بینبارند این گمشدگان
از پهن خوشبختی؟
این ز ویرانه خود بیزاران
سوی پرچین كدامین باغ
سوی تاراج كدامین ده
نعل می ریزند
راه می كوبند
خواب خاشاكم و خاكم را می آشوبند ؟
آه دورم باد
رنگ و نیرنگ بهاران و شفای باران
بانگ گوش آزار سگ های آبادیشان دورم باد
تاج نورانی بی بارانی
بر سر تشنگی وحشی مغرورم باد
جامه سبزی و شال سرخی
پاره بر پیكر رنجورم باد
خود همین چشمه فیاض سراب
خود همین پینه گز بوته و خار
خود همین شولای عریانی ما را بس
خود همین معبر گرگان غریب
روح سربازان گمشده جنگ كهن بودن
خود همین خلوت پر بودن از خویش
خود همین خالی بی توفان یا توفانی ما را بس
تا نماند در من
می رسد اینك با گله انبوهش چوپان از راه
ذهن متروك بیابانی او
عشق ناممكن او بی سر و سمانی او
مهر و خشم او با كهره و گوساله و میش
هی هی و هیهایش
شكوه روز و شبان نایش
به پگاه و به پسینگاه غبار افشانی ما را بس
الهی عاقبت محمودگردان
اجاق خانه را پر دود گردان
اگر چشم حسودی جان بگیرد
به دود شعله ای مسدود گردان
+++
تو که دایم زنی بر شیشه ها سنگ
کشی در کوچه یک سیگار صد بنگ
نصیبت باد راه سنگلاخی
الهی کفش بر پایت شود تنگ
+++
All Rights Reserved 2005-2006 © hasanshariati.MihanBlog.Com
Best Resolution : 1024 X 768