سه شنبه 30 فروردین 1390
دوشنبه 15 آذر 1389
کاش پای تمدن به سوق باز نمی شد. کاش در همان مکتب خانه های قدیمی نزد ملا های محلی درس می خواندیم کاش هیچوقت به شهر نمی رفتیم وکاش هیچگاه چیزی را به زور طلب نمی کردیم. به زور شهر شدیم دویدیم در حالی که نمی دانستیم چرا باید فضای روستایی وده گونه سوق را به شهر تبدیل کنیم. طومار نوشتیم ووخود را اسیر وآبستن فرزند نامشروعی کردیم که جز پشیمانی چیز برایمان نداشت. شهر شدیم بی آنکه الفبای آن را یادگرفته باشیم. دریغ وصد درد که اکنون بخش شدیم و اکنون در سراشیبی سقط وسقوط مجدد تمدنزدگی گام برمی داریم. ....
سه شنبه 10 فروردین 1389
برایت دارم اینک آرزویی
کنارچشمه آبی وجویی
صدای خنده ات در آسمان باد
زباده ترکنی راه گلویی
به دور گردن تو دست دلبر
به دست تو بپیچد تار مویی
هزاروسیصد وهشتادونه بوس
بگیری از لب دلبر بگویی
دلم تنگ است و واکن پیرهن را
که با قلبت کنم من گفتگویی
الهی اهل دنیا شاد باشند
که من شادم چنین با خوب رویی
نسیم پیچد به هم چون سبزه هارا
ومن پیچم به تو با در های وهویی
خنک شد باد نوروزی خدایا
نیاوردم به صحرا من پتویی
پنا تن پوشی از پروانه خواهد
که پوشاند به هر خوش آرزویی
سه شنبه 27 بهمن 1388
چون نره الاغ شهر را اخته کنی دکان فساد تازه ای تخته کنی
از خایه او سحر بسازی املت با گوشت دمش دیزی و دم پخته کنی
+++
گاوی برود بچپ الاغی در راست گوساله بزی از سر سفره برخاست
از کره الاغکی شنیدم می گفت از شیر سگان درست شد صد من ماست
چهارشنبه 29 مهر 1388
مادر فدای حرمت نامت گلاب ها /
جاری شود زعطر غبارت شراب ها/
در آبی خیال دلم بوسه كاشتی /
تا بر دهد به كوچه شب آفتاب ها /
دلواپس است گرم نگاهت به پای من /
جانم فدای آن دل و این التهاب ها /
گردون به گردش است ودعایت برای من /
سالم رسم به پیری از این انقلاب ها /
اما تو پیر می شوی و من ندیده ام /
جز اشك غم گرفته زعكست به قاب ها /
گنجشك كوچك تو ببین پر كشیده است /
چون باز بر فراز هزاران عقاب ها /
دوشنبه 13 مهر 1388
انتهای كوچه تنها بود چون دلبر دمی / اودوید ومن دویدم تنگ بگرفتم همی/
چادرش یكسو زدم پنهان نمود گیسوی خود / كی پسر در انتهای تو كوچه تو نامحرمی /
گر رسد اینك بسیجی یا یكی نیروی گشت / می شود آوار بر پیشانی من عالمی /
خواهشی دارم برو تو موعدی دیگر بیا / گفتمش هرگز نخواهم رفت من زین جا دمی /
تا به كی دور ازخیالت خون شود چشم دلم/ یك زمان من را به زیر چادرت می بر همی /
از لب لعلت به من ده بوسه ای بی معرفت / كز دلم بیرون رود صد سال كهنه نو غمی/
در غبار زندگانی بس كه جستم من تو را / گرد راهت هم نشد بر زخم حالم مرهمی/
گفتمش این حال حیران تو جانا مال چیست؟ / این دمی یا آن دمی نامحرمی یا همدمی /
تلخ خندی زد كه حالم شد دگرگون بعد گفت / درمیان عاشقانم تو چه هستی شبنمی/
عاشقی در كوچه بن بست كی باشد روا / كوچه ای دیگر بشاید ساخت با خاطر جمی /
دست برگردن نهادم لب به لب نزدیك جیغ / زد كه گمشو ای پسر تو سیب زمینی شلغمی /
گفتمش جان دلم هستم بقال عشق تو / می خرم از پای تا سر یا سوا یا درهمی /
« آدمی در عالم خاكی نمی آید به دست» / بس كه بوی گند عالم را گرفت از آدمی /
سه شنبه 31 شهریور 1388
پرویز رفت صولت حافظ به خاك ماند
مضراب دل شكسته شد و در مغاك ماند
مستی نبرد هوش مگر از سر غزل
یا گرد غم بر سر گیسوی تاك ماند
در سینه ماند نغمه بیداد وداد تا
رِنگ نوا بر جگرم چاك چاك ماند
ما نشئهایم، نشئه از آن رزم مشترك
دشمن ولی زشوكت ما در هلاك ماند
مشكات ما كه آینه عشق بود وساز
چون زلف نور در شب دیجور پاك ماند
برآستان ساز تو سر خم كرده است فلك
وقتی كلام وساز تو با هم ملاك ماند
سید حسن شریعتی
دوشنبه 16 شهریور 1388
وزیر علوم آدم خوبی بود نابغه ریاضی بود دانشمند بود ومرد سالریاضی وعلم و.... چرا انتخاب نشدبه خاطر ارتباط با وزیر علوم اسراییل.
این هم عكسهای منتشره
بالاخره چی را باور كنیم. هولوكاست فلسطین .روزقدس دم خروس


شنبه 14 شهریور 1388

(فریدون مشیری)
تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ
دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم
جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا،
بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.
برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت
را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو
بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون
بغلطانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر
جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست…
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار
سه شنبه 20 مرداد 1388
دلم می گیرد
وكفش هایم را لنگه به لنگه می پوشم
بدون حضور جوراب
توپ را برمی دارم
به بیابان می روم
دروازه بان خداست
درهنگامه شوتیدن
ریگی در لابلای انگشتان پایم
ترانه می خواند:
آدمی در عالم خاكی نمی آید به دست
آأمی در عالم خاكی نمی آید به دست
دوشنبه 19 مرداد 1388
خروس دیگر خروس نبود
مرغ هم نبود
مترسك بود
فقط قوقولی می كرد
نه از روی علاقه؛ از روی عادت
توی عمرش یدونه نمایش ندید.
به سینما هم نرفت
اما همیشه یه نمایش گنده وسط میدون ده نشون می داد
دنبال چند مرغ راست چین وچپ چین می كرد
یكی كه از همه خرتر بود
ونمی تونست فرار كنه را گیر میآورد جلوی چشم جماعت
ترتیبش را می داد
خروس دیگر خروس نبود
فقط صدایش مانده بود
آنهم كله سحر كه ملت تازه می خوابیدند
بیدار می شد
وبادی به غبغب می انداخت
و می خواند
قوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقو لی لی لی لی یلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیللیلیلیلیلیلیلیلیلی قوقو
همسایه از خواب پرید
كارد پیدا نكرد
دستانش را باز كرد
سرون خروس را در دو دست گرفت وكشید
***
خروس دیگر نبود
سه شنبه 13 مرداد 1388
امروز خروس می خواند.
شعری برای مرغ های مهاجر
ودفاتر بی رونق عقد
راستی مهریه مرغ همسایه عندالمطالبه است یا
عندالمشاجره؟
امروز خروس می خواند
آهای مرغان مهاجر
شما از كدام تیغ برای اصلاح خویش استفاده می كنید
كه اینچنین چشم گراز ها در پاچه شما می چرخد؟
و در اتمسفر تخلیه بادهای وحشت زا
شهوت شكمبارگان بی ایمان فوران می كند
امروز خروس می خواند
وبرخوان نامرادی خویش
روباه را میهمان بزم مزبله مزغان می كند
امروز خروس می خواند:
قوقولی قوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقو
یکشنبه 11 مرداد 1388
الان یك هفته است برنا در شیراز است. دلم براش تنگ شده. مخصوصا وقتی با من فقط از كامپیوتر حرف می زنه .انگار اون بیل گیتس ومن آبدارچی اش .باید هرچه می خواد را براش مهیا كنم . مخصوصا بازیهای جدید. از میان كاندیداهای ریاست جمهوری هم آغا محسن را دوست دارد. علت آن ار هم برنامه می داند. سوپ جو نمی خورد معتقد است جو غذای خر است. از میان همه بازیها به یك باز ی كه اسمش را نمی توان بنویسم وتلفظ كنم علاقه بیشتری دارد : رالی مك كویین.
دوشنبه 24 تیر 1387
یکشنبه 8 اردیبهشت 1387
از قدیم الایام روز جهانی تئاتر روز مضحک وبی خاصیتی بود. روز آمیزش تفکرهای باد آورده بدزا بد بو. روزی که هر صاحب منصب اهل هنری که بر اریکه این هنر نگون بخت تکیه زد. خودمانی گفته به آن تر زدو رفت. از عهد دیونیزوس گرفته که با کشتن بزی به تکریم هنر پرداختن یعنی کسی را قربانی کردن. به قول حافظ قرعه فال نگون بختی به نام تراگودیای بیچاره افتاد وهرچه مع مع کرد که ای اهل هنر شما بانگ نوشانوش شراب سردهید وبگذارید چند صباحی ما در این عالم امکان خوش بگذرانیم ودست آخر نصیب گرگ خواهیم شد پس دست از سر کچل مبارک ما بردارید تا شاخ به یک جایتان نکردیم ونام هنر تان را به غارت نبردیم.اما دریغ که اهل یونان همین پدر سوختگان فلسفه وقانون در مستی مست نام هنر را به آواز بز تبدیل کردند والبته که هنر هم در همه اعصار برای شانس خود بز آورد وبدبخت تر آنکه همین بز ریشان در عرصه تئاتر تمامی اقالیم جهان سکان هدایت هنر تئاتر را به دست گرفتند و به جای آنکه بر گردن اهل ذوقش در ومروارید سینه ریز سازند برگردن اهل خرد پشکل آویز انداختند وداد بهبه وچه چه سر دادند که این یادگار گرانبهایی دانایی است که از رشته رشته کلام ارسطو بیرون کشیدیم. القصه روزجهانی تئاتر در مملکت ما هم حرمتی پیدا کرد و و البته این بماند تا فصل دگر
یکشنبه 19 اسفند 1386
آنها که برای غیر سرمایه شدند
در خانه برای دشمنان دایه شدند
هنگامه ی لاف داد مردانه زدند
هنگامه ی جنگ فاقد خایه شدند
***
چهارشنبه 15 اسفند 1386
ای دوست برای دشمنان دایه مشو
در خانه بیگانه تو سرمایه مشو
یک کاسه آب هست درسفره ما
همخانه من بمان وهمسایه مشو
چهارشنبه 17 بهمن 1386
چون اهل ادب باشم اصلاح طلب باشم
ور نه پی یک من جو در پیت حلب باشم
یاران همه بگرفتند صدها زن وصد خانه
پنجاه رسید ومن ای وای عزب باشم
این جامعه جلاد است رحمی نکند هش دار
من در پی اصلاح اوضاع شغب باشم
آب از سر من بگذشت آواره جوبارم
عریان وبرهنه پا در فکر لقب باشم
دین من و الزامش بر باد فنا دادی
ای ناظر بد طینت خواهی که عرب باشم؟
می گویم وبعد از من گویند به دورانها
چون اهل ادب باشم اصلاح طلب باشم
سه شنبه 9 بهمن 1386
بارم به خانه چون نبری جفتکی بزن
ماچم به کوچه گر ندهی چشمکی بزن
تلخ است چای ادثه وقتی که نیستی
جای نبات وقند وشکر پولکی بزن
عرعرمکن به باغ وبهار قاطر چموش
همساز خر از ته خط سوتکی بزن
گندم اگر نرست به مرداب زندگی
در دشت دیم خاطره انگولکی بزن
کرم کدو به جان تو جا خوش نموده است
آری به کون وخویش وکدو سیخکی بزن
گفتی دلت گرفت عزیزم به دشت باز
آروغکی چس خفکی گوزکی بزن