تبلیغات
بوی گیسوان تئاتر

بوی گیسوان تئاتر

غزل

خودم را می كشم گاهی  عجب! با تیغه كاهی
من از یادت نمی كاهم  تو از یادم همی كاهی

نمی پرسی مرا با آن نگاه گرم عیبی نیست
 كه من هر دم به یادت می كشم از سینه ام آهی

به زیر پای تو جان فرش كردم تا ببخشایی
دلی را كز جفای دیده ات آزرده شد گاهی

تمام خاطراتم از تو و  عشقت دو حرف آمد
تو می خواهی - نمی خواهی  نمی خواهی ومی خواهی



سوق بخش شد

 کاش پای تمدن به سوق باز نمی شد. کاش در همان مکتب خانه های قدیمی نزد ملا های محلی درس می خواندیم کاش هیچوقت به شهر نمی رفتیم وکاش هیچگاه چیزی را به زور طلب نمی کردیم. به زور شهر شدیم دویدیم در حالی که نمی دانستیم چرا باید فضای روستایی وده گونه سوق را به شهر تبدیل کنیم. طومار نوشتیم ووخود را اسیر  وآبستن  فرزند نامشروعی کردیم که جز پشیمانی چیز برایمان نداشت. شهر شدیم بی آنکه الفبای آن را یادگرفته باشیم. دریغ وصد درد که اکنون بخش شدیم و اکنون در سراشیبی سقط  وسقوط مجدد تمدنزدگی گام برمی داریم. ....


عید


برایت دارم اینک آرزویی
کنارچشمه آبی وجویی
صدای خنده ات در آسمان باد
زباده  ترکنی راه گلویی
به دور گردن تو دست دلبر
به دست تو بپیچد تار مویی
هزاروسیصد وهشتادونه بوس
بگیری از لب دلبر بگویی
دلم تنگ است و واکن پیرهن را
که با قلبت کنم من گفتگویی
الهی اهل دنیا شاد باشند
که من شادم چنین با خوب رویی
نسیم پیچد به هم چون سبزه هارا
ومن پیچم به تو با در های وهویی
خنک شد باد نوروزی خدایا
نیاوردم به صحرا من پتویی
پنا تن پوشی از پروانه خواهد
که پوشاند به هر خوش آرزویی


رباعی

چون نره الاغ شهر را اخته کنی                 دکان فساد تازه ای تخته کنی

 از خایه او سحر بسازی املت                   با گوشت دمش دیزی و دم پخته  کنی

+++

گاوی برود بچپ الاغی در راست            گوساله بزی از سر سفره برخاست

از کره الاغکی شنیدم می گفت           از شیر سگان درست شد صد من ماست                                             


مادر


مادر فدای حرمت نامت گلاب ها /

جاری شود زعطر غبارت شراب ها/

در آبی خیال دلم بوسه كاشتی /

تا بر دهد به كوچه شب آفتاب ها /

دلواپس است گرم نگاهت به پای من /

جانم فدای آن دل و این التهاب ها /

گردون به گردش است ودعایت برای من /  

سالم رسم به پیری از این انقلاب ها /

اما تو پیر می شوی و من ندیده ام /

جز اشك غم گرفته زعكست به قاب ها /

گنجشك كوچك تو ببین پر كشیده است /

چون باز بر فراز هزاران عقاب ها /



من ودلبر 15 سال پیش


انتهای كوچه تنها بود چون دلبر دمی /  اودوید ومن دویدم تنگ بگرفتم همی/

چادرش یكسو زدم پنهان نمود گیسوی خود / كی پسر در انتهای تو كوچه تو نامحرمی /

گر رسد اینك بسیجی یا یكی نیروی گشت / می شود آوار بر پیشانی من عالمی /

خواهشی دارم برو تو موعدی دیگر بیا / گفتمش هرگز نخواهم رفت من زین جا دمی /

تا به كی دور ازخیالت خون شود چشم دلم/ یك زمان من را به زیر چادرت می بر همی /

از لب لعلت به من ده بوسه ای بی معرفت / كز دلم بیرون رود صد سال كهنه نو غمی/

در غبار زندگانی بس كه جستم من تو را / گرد راهت هم نشد بر زخم حالم مرهمی/

گفتمش این حال حیران تو جانا مال چیست؟ / این دمی یا آن دمی نامحرمی  یا همدمی /

تلخ خندی زد كه حالم شد دگرگون بعد گفت / درمیان عاشقانم تو چه هستی شبنمی/

عاشقی در كوچه بن بست كی باشد روا / كوچه ای دیگر بشاید ساخت با خاطر جمی /

دست برگردن نهادم لب به لب نزدیك جیغ / زد كه گمشو ای پسر تو سیب زمینی شلغمی /

گفتمش جان دلم هستم بقال عشق تو / می خرم از پای تا سر یا سوا یا درهمی /

« آدمی در عالم خاكی نمی آید به دست» / بس كه بوی گند عالم را گرفت از آدمی /



به یاد مشكاتیان


پرویز رفت صولت حافظ به خاك ماند  

   مضراب دل شكسته شد و در مغاك ماند

مستی نبرد هوش مگر از سر غزل

یا گرد غم بر سر گیسوی تاك ماند

در سینه ماند نغمه بیداد وداد تا

رِنگ نوا بر جگرم چاك چاك ماند

ما نشئه‌ایم، نشئه  از آن رزم مشترك

دشمن ولی زشوكت ما در هلاك ماند

مشكات ما كه آینه عشق بود وساز

چون زلف نور در شب دیجور پاك ماند

برآستان ساز تو سر خم كرده است فلك

وقتی كلام وساز تو با هم ملاك ماند

سید حسن شریعتی



زاهدی واسراییل


وزیر علوم آدم خوبی بود نابغه ریاضی بود  دانشمند بود ومرد سالریاضی وعلم و.... چرا انتخاب نشدبه خاطر ارتباط با وزیر علوم اسراییل.
 این هم عكسهای منتشره
بالاخره چی را باور كنیم.  هولوكاست فلسطین .روزقدس دم خروس  


زبان آتش

ترانه ای با صدای استاد شجریان

(فریدون مشیری)

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست…

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار



برنا



برنا شریعتی و اشكی كه برای خدا شدن می ریزد


به یاد حسین پناهی



دلم می گیرد
وكفش هایم را لنگه به لنگه می پوشم

بدون حضور جوراب
توپ را برمی دارم
به بیابان می روم
دروازه بان خداست
درهنگامه شوتیدن
ریگی در لابلای انگشتان پایم
ترانه می خواند:
آدمی در عالم خاكی نمی آید به دست
آأمی در عالم خاكی نمی آید به دست



خروس 2


خروس دیگر خروس نبود
مرغ هم نبود
مترسك بود
فقط قوقولی می كرد
نه از روی علاقه؛ از روی عادت
توی عمرش یدونه نمایش ندید.
به  سینما هم نرفت
اما همیشه یه نمایش گنده وسط میدون ده نشون می داد
دنبال چند مرغ راست چین وچپ چین می كرد
یكی كه از همه  خرتر بود
ونمی تونست فرار كنه را گیر می‌آورد  جلوی چشم جماعت
ترتیبش را می داد

خروس دیگر خروس نبود
فقط صدایش مانده بود
آنهم كله سحر كه ملت تازه می خوابیدند
بیدار می شد
وبادی به غبغب می انداخت
و می خواند
قوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقو لی لی لی لی یلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیللیلیلیلیلیلیلیلیلی قوقو

همسایه از خواب پرید
كارد پیدا نكرد
دستانش را باز كرد
سرون خروس را در دو دست گرفت وكشید
***
خروس دیگر نبود


خروس


امروز خروس می خواند.
شعری برای مرغ های مهاجر
ودفاتر بی رونق عقد
 راستی مهریه مرغ همسایه عندالمطالبه است یا
عندالمشاجره؟

امروز خروس می خواند
آهای مرغان مهاجر
شما از كدام تیغ برای اصلاح خویش استفاده می كنید
كه اینچنین چشم گراز ها در پاچه شما می چرخد؟
 و در اتمسفر تخلیه بادهای وحشت زا
شهوت شكمبارگان بی ایمان فوران می كند
امروز خروس می خواند
وبرخوان نامرادی خویش

روباه را میهمان بزم مزبله مزغان می كند
امروز خروس می خواند:
قوقولی قوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقوقو



برنا

الان یك هفته است برنا در شیراز است. دلم براش تنگ شده. مخصوصا وقتی با من فقط از كامپیوتر حرف می زنه .انگار  اون بیل گیتس ومن آبدارچی اش .باید هرچه می خواد را براش مهیا كنم . مخصوصا بازیهای جدید. از میان كاندیداهای ریاست جمهوری هم آغا محسن را دوست دارد. علت آن ار هم برنامه می داند. سوپ جو نمی خورد معتقد است جو غذای خر است. از میان همه بازیها به یك باز ی كه اسمش را نمی توان بنویسم وتلفظ كنم علاقه بیشتری دارد : رالی مك كویین.


سایت من

سایت من با عنوان

http://www.hasanshariati.com

افتتاح شد.


روز جهانی تئاتر

از قدیم الایام روز جهانی تئاتر روز مضحک وبی خاصیتی بود. روز آمیزش تفکرهای باد آورده بدزا بد بو.

روزی که هر صاحب منصب اهل هنری که بر اریکه این هنر نگون بخت تکیه زد. خودمانی گفته به آن تر زدو رفت. از عهد دیونیزوس گرفته که با کشتن بزی به تکریم هنر پرداختن یعنی کسی را قربانی کردن. به قول حافظ قرعه فال نگون بختی به نام تراگودیای بیچاره افتاد وهرچه مع مع کرد که ای اهل هنر شما بانگ نوشانوش شراب سردهید وبگذارید چند صباحی ما در این عالم امکان خوش بگذرانیم  ودست آخر نصیب گرگ خواهیم شد پس دست از سر کچل مبارک ما بردارید  تا شاخ به یک جایتان نکردیم ونام هنر تان را به غارت نبردیم.اما دریغ که اهل یونان همین پدر سوختگان فلسفه وقانون در مستی مست نام هنر را به آواز بز تبدیل کردند والبته که هنر هم در همه اعصار برای شانس خود بز آورد وبدبخت تر آنکه همین بز ریشان در عرصه تئاتر تمامی اقالیم جهان سکان هدایت هنر تئاتر را به دست گرفتند و به جای آنکه بر گردن اهل ذوقش در ومروارید سینه ریز  سازند برگردن اهل خرد پشکل آویز انداختند وداد بهبه وچه چه  سر دادند که این یادگار گرانبهایی دانایی است که از رشته رشته کلام ارسطو بیرون کشیدیم.

القصه

روزجهانی تئاتر در مملکت ما هم حرمتی پیدا کرد و و البته این بماند تا فصل دگر


مردانه

آنها که برای غیر سرمایه شدند

در خانه برای دشمنان دایه شدند

هنگامه ی لاف داد مردانه زدند

هنگامه ی جنگ فاقد خایه شدند

***


همخانه

ای دوست برای دشمنان دایه مشو

در خانه بیگانه تو سرمایه مشو

یک کاسه آب هست درسفره ما

همخانه من بمان وهمسایه مشو


  • نظرات ()
  • نوع مطلب :شعر ،
  • اصلاح طلب

     چون اهل ادب باشم اصلاح طلب باشم

    ور نه پی یک من جو در پیت حلب باشم

    یاران همه بگرفتند صدها زن وصد خانه

    پنجاه رسید ومن ای وای عزب باشم

    این جامعه جلاد است رحمی نکند هش دار

    من در پی اصلاح اوضاع شغب باشم

    آب از سر من بگذشت آواره جوبارم

    عریان وبرهنه پا در فکر لقب باشم

    دین من و الزامش بر باد فنا دادی

    ای ناظر بد طینت خواهی که عرب باشم؟

    می گویم وبعد از من گویند به دورانها

    چون اهل ادب باشم اصلاح طلب باشم

     


  • نظرات ()
  • نوع مطلب :شعر ،
  • بزن

    بارم به خانه چون نبری جفتکی بزن

    ماچم به کوچه گر ندهی چشمکی بزن

    تلخ است چای ادثه وقتی که نیستی

    جای نبات وقند وشکر پولکی بزن

    عرعرمکن به باغ وبهار قاطر چموش

    همساز خر از ته خط سوتکی بزن

    گندم اگر نرست به مرداب زندگی

    در دشت دیم خاطره انگولکی بزن

    کرم کدو به جان تو جا خوش نموده است

    آری به کون وخویش وکدو سیخکی بزن

    گفتی دلت گرفت عزیزم به دشت باز

    آروغکی چس خفکی  گوزکی بزن


  • نظرات ()
  • نوع مطلب :شعر ،
    • کل صفحات:6  
    • 1
    • 2
    • 3
    • 4
    • 5
    • 6
    •   

    حسن شریعتی


    آخرین پست ها


    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :